تضمین از غزل استاد شهریار - علی ای همای رحمت - توسط استاد نفیسی

«علی»

علی ای طلوع وحدت طلعات کبریا را

علی ای فروغ کثرت لمعات اعتلا را

علی ای یگانه آیت ملکات ذوالعلا را

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

* * *

علی ای علِّی امجد علی ای خدای تمکین

علی ای ظهور سرمد به ملائک و نبیّین

جلوات ذات ایزد به هزار گونه آیین

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

* * *

چو خدا تمام هستی سوی نیستی کشاند

که وجود آفرینش به عدم فرونشاند

به مشیت حق از نو علی‌اش بنا تواند

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

* * *

علی ای که روز مهرت ملکوتیان به بخ بخ

علی ای که شام قهرت جبروتیان به آوخ

مترصّدم به لطفت به حیات و موت و برزخ

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

* * *

علی آن که لطف حق را دل پاک اوست مخزن

علی آن که گاه جودش دو جهان کم از یک ارزن

دل بینوا چه گردی همه گرد کوی و برزن

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

* * *

ز مکان دگر مزن دم هله ای زبان الکن

که ورای ملک امکان شه جان گزید مسکن

به ره حق از شهیدان گه انتزاع از تن

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

* * *

سخنی شنیدی ای دل ز مصائب و نوائب

نظری به کربلا کن که بود پر از کرائب

بنگر ز راد مردان به شروط آن مصائب

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

* * *

به شعاع نور عرفان بنگر به دور دوران

که به جز علی عمران ز نخست تا به پایان

دگری کجاست قادر که کند وفا به پیمان

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که می‌تواند که به سر برد وفا را

* * *

علی آن که نی مؤثر نه اثر توانمش گفت

نه به فهم و وهم گنجد که خبر توانمش گفت

به جز آن که گویمش حق چه دگر توانمش گفت

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتا را

* * *

علی آن ولی ذوالید به همه اساس خلقت

علی آن وصی احمد به تمام ملک و ملت

ز فراق آستانش من و فقر و کنج عزلت

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

* * *

علی ای که خبّت آمد گُل مِهر دلفزایت

علی ای که دوزخ آمد پل قهر جان گَزایت

من اَعرَج ار چه دورم ز سرای حق نمایت

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیام‌ها سپردم همه سوز دل صبا را

* * *

علی ای که داده یزدان به کفت زمام امکان

علی ای قضا مطیعت قَدَرَت به تخت فرمان

علی ای به مستمندان همه دم مجیب و رحمان

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

* * *

علی آن خدیو اَفخَم که پس از خداست اعظم

علی آن امیر اکرم که ز انبیاست اقدم

من و مدح آن معظّم به زبان گنگ و اَبکَم

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را

* * *

علی ای که بر دو عالم تو مسلّطیّ و شاهی

علی ای که بر ضمائر همه واقف و گواهی

به دو چشم و سینه‌ام بین شب و روز اشک و آهی

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

* * *

دل مبتلای محزون سخنی شنو مجرّب

پی دفع غم نه حاجت به کسان به روز مطلب

ره چاره چون نفیسی ز علی طلب مرتّب

ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

رفتی، ولیکن گله‌ای نیست

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

-----------------------------------------------------------------------

یه خواهش؛ لطفا بی‌نام و نشان‌ها پیام ندن، حتی شده با یه نام الکی (چنان که یکی هست خیلی این کار رو می‌کنه)، حتی در مقیاس وسیع (!) ولی با نام. یاعلی

هر بار ... نمانده‌ای (حامد عسکری)

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای 

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای 


تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار 

با واسطه سلام برایش رسانده ای 


حالا صدای او به خودش هم نمی رسد 

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای 


دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست 

گفتند باز روسری ات را تکانده ای 


می رقصی و برات مهم نیست مرگشان 

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

 

بدبخت من، فلک زده من، بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

سفر به دشت دوبیتی!...

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

 

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا

درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

 

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

 

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

آسمان دور شد از روی حسادت با من

 

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو

بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

 

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

* * *

آهسته آهسته دارد گل می کند التهابم

چیزی شبیه شکفتن دارد می آید به خوابم

 

انگار چیزی دلم را در مشت خود می فشارد

دیروز عاشق نبودم ، امروز مستم ، خرابم

 

در خواب بودم که باران بارید بر شانه هایم

در خواب بودم که ....آری در خواب دادی بر آبم

 

از چار سمت نگاهت خورشید تابید بر من

دیریست کرده ای دوست ، داغ نگاهت کبابم

 

در خواب بودم که ناگاه .... ناگاه خشکید خوابم

گم شد میان مه و ابر ، آئینه ام ، آفتابم

 

ای کاش باران ببارد ، ای کاش یکبار دیگر

آهسته آهسته می بـُرد با چشمهای تو خوابم

* * *

عمری است بال بال بال می زنم

خود را به کور گنگ لال می زنم

 

سردرد درد درد درد می کشم

هی دست دست دست دستمال می زنم

 

تا خواب خواب خواب خواب می روم

تب خال خال خال خال می زنم

 

هی روز روز روز روز می رود

من پیک ، خاج ، شاه ، فال می زنم

 

هی عشق عشق زنگ زنگ می زند

من بوق بوق بوق اشغال می زنم

 

تو دست دست دست دست می زنی

من بال بال بال بال می زنم

* * *

شب ، التهاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

نامه ، جواب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

 

سیگار ، گریه ، خاطره ، آب ، قرص

آتش ، عذاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

 

باران ، حیات ، کوچه ، خیابان ، سکوت

روز ، اضطراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

 

بد ، خوب ، زشت ، مرگ ، خدا ، زندگی

پایان ، سراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

 

ساحل ، غروب ، خسته ، خیانت ، غروب

شاعر ، طناب ، عشق ، غزل ، .............

* * *

کاش بارانی ببارد، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند

 

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

 

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

 

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

 

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

* * *

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

* * *

ما با دلمان هنوز مشکل داریم

صد سنگ بزرگ در مقابل داریم

معشوق خودش می برد و می دوزد

انگار نه انگار که ما دل داریم

* * *

ناگاه به یک نگاه بیرون آورد

می خواست که... اشتباه بیرون آورد

آن شعبده باز پیر یک روز مرا

از داخل این کلاه بیرون آورد!

* * *

تاریکم و شب از دل من می جوشد

-تکرار به تکرار خودش می کوشد-

تکراری ام آنقدر که حالا  دیگر

پیراهنم از حفظ مرا می پوشد!

* * *

هی! با توام! آی زندگی! کر [هم] خودتی!

ساده دل و خام و زود باور خودتی

بیهوده نکوش  تا مخم  را  بزنی

عاشق بشوم؟ نه جان من! خر خودتی!

* * *

از دست زمانه تیر باید بخوری

دایم غم ناگزیر باید بخوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

بچه تو هنوز شیر باید بخوری

* * *

ما دردسری برای همسایه شدیم

همسایه ی بی نوای همسایه شدیم

از بس به کباب دلمان بو بردند

شرمنده ی گربه های همسایه شدیم

* * *

نه چربی پیه اش به تن نان ها ماند

نه چیزی از او به یاد مهمان ها ماند

بردند دو گربه گوشت نذری را

داغش به دل خلال دندان ها ماند

* * *

با معجزه ای کاش دلم جا بخورد

کمتر به خودش بپیچد و تا بخورد

در دستم اگر عصای موسی باشد

می گویمش این گرسنگی را بخورد

* * *

گفتیم چقدر چوب باور بخوریم

حرص پدر و غصه ی مادر بخوریم

ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه

مجبور شدیم تا برادر بخوریم

* * *

طفلک پسرم باز مجابش کردم

بی شام  به زور قصه خوابش کردم

ناگاه کبوتری به خوابش  آمد

ناچار گرفتم و کبابش کردم

* * *

مانند همیشه چشم هایم به در است

بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است

ته مانده ی سفره ی شما را آورد

آری  پدرم  مورچه ی  کار گر  است

* * *

مانند دهان سنگی یک مرده

انگار هزار سال خوابش برده

دندان من اعصاب ندارد دیگر

از فرط گرسنگی خودش را خورده

* * *

مرموز و قدم قدم قدم می آید

-امروز که من مرددم می آید-

با من چه پدرکشتگی ای دارد او

از عشق بدم بدم بدم می آید

* * *

دریا که به موج های خود می نازد

در موج تن تو رنگ و رو می بازد

حالا بغلت کرده و با امواجش

دور کمر تو دست می اندازد

* * *

شیطان و گناه و... اولش ترسیدیم

تا بالاخره  دل  تو  را   دزدیدیم

آنگاه من و خدا به دور آتش

با عشق تو سرخ پوستی رقصیدیم

* * *

من از اول سفالی ساده بودم

میان آب و گل افتاده بودم

به طاهر می رسد اجداد روحم

که درویشی دوبیتی زاده بودم

* * *

غزل خوب است از آن بهتر دوبیتی

رفیق اول و آخر دوبیتی

برایم خانه ی سبزی بسازید

دوبیتی در دوبیتی در دوبیتی

* * *

گره از روسری را باز کردی

شبی افسونگری را باز کردی

بر ابرو سرکه بر لب ها شکر خند

دری بستی دری را باز کردی

* * *

اگر شب بود بی یاور نبودم

اگر تب بود بی بستر نبودم

میان این همه تنهایی و غم

دلم خوش بود بی مادر نبودم

* * *

مادر که کسی به فکر فردایش نیست

یک ذره امید توی رویایش نیست

هر روز نگاه می کنم جز زیلو

یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست

* * *

وقتی نمک زندگی یک شاعر

زخم است فقط از اولش تا آخر

دیگر به چه چیز تو دلش خوش باشد

ای زندگی! پیرمرد خنزر پنزر!

* * *

عاشق نشدیم کار نیکی بکنیم

یا اینکه گناه شیک و پیکی بکنیم

عاشق شده ایم تا بدانند همه

ما هم بلدیم جیک جیکی بکنیم

* * *

طفلک چقدر ساده دچارش کردم

هرچه متلک که بود بارش کردم

امروز سر کوچه خدا را دیدم

بر ترک دوچرخه ام سوارش کردم

* * *

صف ها همه را قطار کردند همه

هی فحش به ما نثار کردند همه

شرمنده ی بی دانگی مورچه هام

از خانه ی ما فرار کردند همه

* * *

بر سینه ی دیوار چقدر افسرده ست

باد آمده خاطرات او را برده ست

انداخته روی دوش تک لولش را

خواب پدرم پراز گوزن مرده ست

* * *

چوپان باید چه زود باور باشد

با این همه گرگ اگر برادر باشد

باید که پلنگ کاه و سگ جو بخورد

وقتی که رییس مزرعه خر باشد

* * *

توفان زده ام مگر... مگر پوست تو...؟

اين موج چگونه رفته در پوست تو؟

در تو چه جزيره هاي نامكشوفي ست

ماركوپولويي شدم كه بر پوست تو...

* * *

من قلک خویش را شکستم که پدر...

در کوچه به شوق آن نشستم که پدر...

امروز سی و دو سال از آن روز گذشت

در حسرت آن دوچرخه هستم که پدر...

* * *

بد جور به هم ریخته و ترسیده

مادر که دوباره خواب شومی دیده

از بهت و سکوت پدرم می ترسم

ما  گاو  نداریم  ولی  زاییده

* * *

انگار همیشه جای یک تن خالی ست

این بار کسی نیست نه! اصلن خالی ست

یک نیمکت نشسته دارم در خود

جای دونفر همیشه در من خالی ست

* * *

در آب که شستی تن بی تابت را

دیدند تمام رودها خوابت را

لبهام به شکل بوسه – ماهی شده اند

بنداز درون آب قلابت را

* * *

روز آمد و غرق خواب های مرده ست

روزی که پر از شهاب های مرده ست   

مانند مسافر غریبی آمد

ساکش پر از آفتاب های مرده ست

* * *

در زد کسی انگار که مهمان داریم

در سفره گرسنگی فراوان داریم

امروز پدر ابر زیادی آورد

مانند همیشه شام باران داریم

* * *

این ابرها عقیم اند باران نخواهد آمد

دریا! ، مپیچ بر خود توفان نخواهد آمد

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه برگشت

جایی که سفره خالی ست ایمان نخواهد آمد

* * *

او مثل همیشه خواب هایش آبی ست

کار من بی چاره ولی بی خوابی ست

من گربۀ ولگرد خیابان هستم

او گربۀ چاق و چلۀ قصابی ست

* * *

ما با رگ خود زدیم آهنگت را

شاید بنوازیم دل تنگت را

دریا که نبوده ای ولی ما عمری

پارو زده ایم صخره و سنگت را

* * *

با آن که برای شعله هایش حد نیست

از حال بلوط اگر بپرسی بد نیست

می سوزد و می سوزد و ...نه! می رقصد

این سوختگی هنوز صد در صد نیست

* * *

من نام کسی نخوانده ام الا تو

با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم

از دل همه را تکانده ام الا تو

* * *

در وصف تو از ازل کم آورده دلم

اندازۀ صد غزل کم آورده دلم

در عشق تو من ماهی ریزی هستم

دریایی تو! بغل کم آورده دلم

* * *

این سنگ مگر چه دیده که سنگ شده؟

بار چه غمی کشیده که سنگ شده؟

این سنگ... - مگر سنگ شدن آسان است؟ -

در خود چقدر دویده تا سنگ شده؟

* * *

از عطر تنت چنار احساس گرفت

در دست هزار شاخۀ یاس گرفت

بیدی که تو در سایۀ آن خوابیدی

ناگاه شکوفه داد و گیلاس گرفت

* * *

سرگشتۀ اویم از ابد تا ازلش

سر در گم چشم های شیر و عسلش

آمد که بهشت را بسازد با من

با سطل خمیربازی اش در بغلش

* * *

دیدم که دهان او پر از مورچه است

سرتاسر جان او پر از مورچه است

مرگ آمده تا مرا از این جا ببرد

حتما چمدان او پر از مورچه است

* * *

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد

تو نام مرا چه زود بردی از یاد

من حبۀ قند کوچکی بودم که

از دست تو در پیالۀ چای افتاد

* * *

امسالم و پیرارم و پارم رد شد

از شهر جوانی ام قطارم رد شد

مانند زنی سبزه بهار عمرم

زنبیل به دست از کنارم رد شد

* * *

در جام سرم شراب انداخته اند

یک گوشه مرا خراب انداخته اند

من در بلمی در وسط اقیانوس

پاروی مرا در آب انداخته اند

* * *

بر خوان خدا که سهم شیخ و شاه است

نانی است که اندازه ی قرص ماه است

سنگک که نه روی سفره مان سنگ گذاشت

دستی که همیشه ی  خدا  کوتاه  است

* * *

ما راست سری خم شده سوی نیزه

افتاده به خاک پیش روی نیزه

باید که سری میان سرها باشی

هر سر که نمی رود به روی نیزه

* * *

با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان

با حنجره ی زخمی احساس بخوان

صحن دل من عین حسینیه شده

ای عشق بیا روضه ی عباس بخوان

* * *

سرمایه گذاشتیم ما  در نیزه

در تیر سه شعبه  زره  و سر نیزه

شمشیر فروشی بزرگی زده ایم

باید برود این همه سر بر نیزه!

* * *

ما را چه شده؟ چرا همه خاموشیم؟

با آل یزید دست  در  آغوشیم

حالا که نمی رویم همراه حسین

شمشیر به دشمنان او نفروشیم

* * *

نسکافه و آب میوه ای می نوشم

با حوصله کفش هام را می پوشم

از خیمه صدای العطش می آید

من می روم آب معدنی بفروشم

* * *

اي كاش تو رودخانه باشي تا من...

هر روز تمام قطره هايت را من...

من نيز سفال كوچكي باشم كه

يك روز شراب اگر بنوشي با من...

* * *

مرگ آمده و به بخت ما پا زده است

خود را به دروغ زندگی جا زده است

یک بی در و پیکر سیاه  خالی است

انگار مغول به خانه ی ما زده است

* * *

تا عشق دوید از دهانم بیرون

نام تو کشید از دهانم بیرون

گفتم که به تو حرف دلم را بزنم

یک بوسه پرید از دهانم بیرون

* * *

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پــُرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست

* * *

می آیی و آب می شود تب هایم

مهتاب تمام می شود شب هایم

لب بر لب تو گذاشـ.... بیدار شدم

طعم گس بوسه می دهد لب هایم

* * *

مصراع نخست ، من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

ایراد ندارد ! به کسی چه ؟ اصلن

شعر خودم است ، من تو را می بوسم

* * * 

دل بی تو درون سینه ام می گندد

غم از همه سو ، راه مرا ... می بندد

امسال بهار بی تو یعنی پائیز

تقویم به گور پدرش می خندد

* * *

عمری است شبانه روز لب هایت را ....

لب باز نکن ، هنوز لب هایت را ....

نه ، سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لب هایت را

* * *

مشروح اشعاد در وبلاگ زیر (!):

http://varan.blogfa.com

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط!!!!!!!

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کرده‌ی خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!!!

* * *

ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم!!!!!!!

* * *

 از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازه‌ی کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم!!!

* * *

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم!!!

* * *

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط!!!!!!!...

ار آنچه که ما دوست نداریم نگو!!!!!!!

درباره ی دکتر احمدی نژاد

@@ چند روزیه حالم خرابه والا

دلم همش تو تب و تابه والا

توی گلوم بغض قلمبه دارم

دلم می خواد بارون بشم ببارم

تا گریه هام مملکتو تر کنه

اگه تره، دوباره ترتر کنه

یه چندتا نقد سرپایی دارم

درد دلای زیر بنایی دارم

انتقادام اصولیه، سازنده ست

خیال نکن فحشای یه بازنده ست

فکرای بدبد نکنی داداشم

اصلاً به من می یاد که مغرض باشم؟

حرفای من از رو حساب کتابه

یک یکشون به سوده انقلابه

نه اینکه دولت نهم بد باشه

نه اینکه حرف سهم و درصد باشه

دل سوزه این مملکتم جون تو

دنبال خیر ملتم جون تو

چه معنی داره که رئیس جمهور

پاشه بره به اون دهاتای دور

به پاپـتی ها که محل می ذاره

کلاس دولتو پایین می آره!

 اصلا با این سیاسیا نبرده

میگن دوباره نون خالی خورده

تو ساحلا، ویلا میلا نداره

ماشینای مدل بالا نداره

میگن به همّتش کمر کرده راست

دهی که زیر پونز نقشه هاست!

محض رسیدگی به وضع میهن

تو«برره» دیده شده اخیراً

این چه رئسییه که بازی بازی

بچه شو هم فرستاده سربازی!

عمریه بین جمعیت گم شده

خیالشه که وقف مردم شده!

بودجه برا باج سیبیل نذاشته

شیتیل تو جیب بعضیا نذاشته!

پسته نمی خوره کنار چایی

دلش خوشه بهش میگن رجایی

خلاصه دوزار واسه ما نذاشته

حرمت پیشینو نگه نداشته

میگن که زاهده ولی تاجره

گمون کنم که مولتی میلیاردره

سند نمی خواد مث روز روشنه

یقین بدون که سلطان کاپشنه

هر جا بری از کنیا تا کره

کاپشن احمدی نژادی پره

پا قدمش خیلی خوبه عالیه

عامل باخت تیمای ملیه!

نه دایی نه عمو نه عمه زاده

باخت ما کار احمدی نژاده

عامل این قحطیای اخیره

میگیم بره بلکه بارون بگیره

هنوز تو عهد تیرکمون سنگیه

دلش خوشه آدم فرهنگیه

زکات فرهنگشو پس نداده

با خانمای غربی دست نداده!

فکری واسه رفع تنش نکرده

با دخترک ها خوش وبش نکرده!

حرفای تند و سطح پایین زده

تو آمریکا دم از فلسطین زده

دشمن اسراییل ناز نازیه

خیلی خطرناکه نئو نازیه

می خواد که از رو نقشه برداردش

اشتباهی گرفتتش با شپش

دین و سیاستو به هم تنیده

عاقبته مدرسو ندیده

اگه می خواد شهید بشه برا دین

جاش اینجا نیس، بره شلمچه رو مین

مشکله تحریم حلّه با یه بسته

رجایی بازی، مال سال شصته

تا کی می خواد با رفقا بد کنه؟

بسته پیشنهادی رو رد کنه؟

بدون اعتنا به هیچ بسته ای

دو دستی چسبیده به این هسته ای

لابد طرفدار تیم قرمزه

که دوست جون جونیش هوگو چاوزه!

به جای چش آبیای اروپا

برو بیا داره با این سیاها

باراک اوباما چی؟ مگه سیا نیس؟

پس چرا تو سیاهه ی شما نیس؟

من که نه اهل غیبتم نه تهمت

هر چی میگم حقیقته حقیقت

کارش نه علمیه نه کارشناسی

سرش نمی شه چیزای اساسی

آدم نباید که همش کار کنه

مردم از خودش طلبکار کنه

دولت ما دولت آزادیه

بزن بکوبه، آخر شادیه

میگیم کچل ها همه مو بکارن

شاپسرا آبروشونو بردارن

دخترا جراحی بینی کنن

روسریا عقب نشینی کنن

تا انتخاباتو ازش نبازیم

کارخونه ی جک سازی را می ندازیم

باید خبر بشن تموم دنیا

که قیمت پیاز رفته بالا

باید دوباره تله موش بسازم

برای کابینه پاپوش بسازم

میگیم رسانه ها کبابش کنن

روزنامه های ما خرابش کنن

میگیم دروغه مژده ی جدیدش

کاغذی بوده موشک امیدش

خورشید خانوم دوباره لب بومه

گمون کنم فرصتمون تمومه

این همه گپ زدیم هزار ماشالا

        راست و دروغ حرفامون با شما @@

»» دانلود کلیپ صوتی(2.1 مگابایت):http://www.bachehayeghalam.ir/media/sound/ahmadinejad_sher(www.BGH.ir).mp3

»» دانلود کلیپ تصویری: http://www.rajanews.com/detail.asp?id=28178

»» دانلود کلیپ مخصوص موبایل:http://bachehayeghalam.ir/media/clip/ahmadinejad_sher(www.BGH.ir).3gp

کجایید ای شهیدان خدایی - که امامتان تنها مانده

 

کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک بالان عاشق / پرنده​تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی / بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته / بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بی​نوایی
درین بحرید کین عالم کف اوست / زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم / ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد زن نقش سخن شد / بهل نقش و به دل رو گر زمانی
برآی ای شمس تبریزی ز مشرق / که اصل اصل هر ضیایی

لینک دانلود با صدای کامکار

حقیقت این است - البته هستند کسانی از شما که قبول نمی کنند!

باز گرديد اي تکاورهاي جنگ / اي شجاعان اي دلاورهاي جنگ

جبهه فرهنگ را احيا کنيد / خدعه و نيرنگ را رسوا کنيد

رنگ سبز مخملي بس نابجاست / اين همان قرآن روي نيزه هاست

ما بسيجي، با ولايت زنده ايم / زنده ايم و تا ابد رزمنده ايم

بيزيم وارليغيميز داستاني

بیر گون آخشام ایصفاهاندا

دولانیردیم خییاواندا

گاه بو یاندا، گاه او ياندا

گئتديم دوغان چاي ايئتديم

سولموش گول تك بيرده بيتديم

گون گئديردي داغا باتسين

اوزاخ‌لاردا يارا چاتسين

يوردا قالماخ داشين آتسين

ياراماز كي بوردا قالا

تيكان‌لارا ايشيق ساچا

غوربت يئرين اوزاخين‌دا

شوراكندلر قيراغين‌دا

ايتميش گونلر سوراغين‌دا

اوره‌ك يئنه غمه دولدو

كده‌رله‌ندي، گولو سولدو

توركلر بوردا اوجاق ساليب

تمددون‌لر ياپيب قاليب

بورا شؤهرت بيزدن آليب

بيز اكميشيخ بو گوللري

چيچه‌ك ائتديخ بو كوللري

گئچميش‌لردن ياد اولمايير

سينيخ اوره‌ك شاد اولمايير

هئي باغيريرام داد اولمايير

بونلار بيزي گوزدن آتيب

دانيشيخدا سؤزدن آتيب

(آللاه وئردي) آدي باتيب

تاريخ‌لرده آدي ياتيب

(سي و سه پل) ديلده گزير

بير تمددون گولون ازير

تاريخ بيلير نه‌لر گئچيب

بورا بيزدن سولار ايچيب

بيز اكميشيخ بونلار بيچيب

بيز قازانديخ اؤزگه يئدي

بيزيم ائله گؤر نه دئدي

بيزيم ائلي پيسله ييرلر

پيس آديلا سسله ييرلر

بيزي پوزقون ايسته‌ييرلر

تورك ديلينين آدي گئتسين

آغيزلاردان دادي گئتسين

دردي بيزيم ائلين چوخدور

بيزه يارديم ائده‌ن يوخدور

اؤزگه ديلي بيزه اوخ‌دور

بو اوخ بيزي يارالييير

گونوموزو قارالييير

بو ديلي قويماريخ ايته

يئرينه تيكان‌لار بيته

اؤزگه‌دن آلماريخ تيكه

بو ديل بيزيم وارليغيميز

بونسوز گله‌ر دارليغيميز

شهريياردان حئيدر بابا

بيزلره دير اوجا قالا

هاممي گلين آتا بالا

ساخلاياغين بو قالاني

اوجالداغين ساوالان‌ي

بوردا زامان عوض اولوب

تورك ديلينين رنگي سولوب

بيز اكه‌ن گول تيكان اولوب

ياددان چيخير اؤز لويوموز

الده‌ن گئدير دوزلويوموز

دوغان چاي‌ين قيراغيندا

گزيرديم گول سوراغيندا

بير قيز نغمه دوداغيندا

مني گؤردو بير گؤز آتدي

پيچيلداشدي بير سؤز آتدي

تانيشيدي باخيش‌لاري

يانديريبان ناخيش‌لاري

ساچينين گول تاخيش‌لاري

توركون بوجور قيزي چوخدور

كيرپيك‌لري قيزيل اوخ‌دور

گؤرمه‌ميشديم بئله نيگار

هؤروك‌لري طناب‌ي دار

اولار آلام من بئله يار

اونو گؤردوم هاوالانديم

غوربت ائلدن هاوالانديم

ساوالان‌ين بولاخ‌لاري

قاراقاش گؤز اوشاخ‌لاري

قيزلارينين ياناخ‌لاري

كؤنلوم قوشو اوچدو بيردن

ياديما تئز دوشدو وطن

منه باخدي خومار گؤزو

ماراقلاندي گولدو اوزو

بيليرديم كي واردي سؤزو

گوله گوله گؤزو دولدو

لاله ياناخ اوزو سولدو

دئديم گؤزه‌ل هارالي‌سان؟

بنزير توركون مارالي‌سان؟

دئيه‌ن سن ده يارالي‌سان؟

آدين نه‌دير سؤيله گؤروم؟

او تئللرين گتير هؤروم

سونبوله اوخشايير قاشين

سؤيله گؤروم نه‌دير ياشين؟

گتير سيليم او گؤز ياشين

چوخ گليه‌سن منه تانيش

گل يانيما بيرآز دانيش

دئدي: آقا تو كيستي؟

اهل كجا و چيستي؟

همشهري ما نيستي

چه كاره‌اي بگو به من

از پيشه‌ات بگو سخن

دئديم: دده قورقود منيم آتام

تومروس خانيم منيم آنام

بابك داييم، سارا خالام

كور اوغلو دور منيم آديم

قير آديندا واردير آتيم

دئديم قوچاق نبي عميم

آرازدا غرق الوب گميم

درديمه يوخدي مرهميم

آراز آلدي قارداشيمي

سيله‌ن يوخدو گؤز ياشيمي

توركمانچاي گولوستاندا

ياريخ دوشدو بيزيم جاندا

گول‌لر سولدو ناخجيواندا

آنا اوزاخ بالاسيندان

عسگر اوزاخ قالاسيندان

قاراباغ‌ين بالا لاري

اوره‌گيمين پارا لاري

قاني آخان يارا لاري

ايگيت‌لري دار آلتيندا

چيچك‌لري قار آلتيندا

ائرمني‌لر آلير جاني

موسلمانين آخير قاني

بيزه يارديم ائدن هاني

ديليميزده علي آدي

يوخسوللارين اودور دادي

آللاه آدي ديليميزده

قانلي بايراق اليميزده

بو دور قايدا ائليميزده

حاقدان اؤترو چاليشاريخ

يانار اودا آليشاريخ

باج آلميشيخ خانيميزدان

گوللر اكديخ جانيميزدان

سويون وئرديخ قانيميزدان

بلكه فيتنه اودو سونسون

ظاليم‌لرين دؤورو دؤنسون

شيخ محممد خيياباني

آسلان كيمي ستتار خاني

آدلي سانلي باقير خاني

آللاه آدي سسله‌ميشيخ

باكيري‌لر بسله‌ميشيخ

دئدي: كلامت آشنا

نزديك من بيا بيا

شنيده هم من از بابا

شبيه اين گفتار را

قصه‌ي آن ديار را

اهل اروميه بابام

دختر تبريزه مامام

آذربايجان گله برام

من زاده‌ي تبريزم

از عشق او لبريزم

دانيشاندا بو سؤزلري

ياشا دولدوردو گؤزلري

جان يانديريردي كوزلري

آيريلميشدي ائليميزدن

اؤزگه اولموش ديليميزدن

آتا آنا ديلين دانيب

بوردا اؤزگه ديلين قانيب

قاليب يانار اودا يانيب

اؤزگه ديلينه‌ن دانيشير

يانان او ديله آليشير

دئدي: بگو نصيحتي

بده به من بصيرتي

دهد كلامت عبرتي

در زندگي يار توام

هم كيش و غم‌خوار توام

من دختري آزاده‌ام

كرده پدر آواره‌ام

گرچه زبانم داده‌ام

اما ضميرم ترك است

خاك و خميرم ترك است

دئديم آي تئللري قارا

وورورسان قلبيمه يارا

گل ائله درديمه چارا

قوربانام او قارا گؤزه

قولاخ وئر بو غملي سؤزه

قاييت قاريش ائليميزه

باريش قونوش ديليميزه

بورول ساريش سئليميزه

آخاخ گئده‌خ دنيزلره

قارانليخدان گونوزلره

شعری از استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار!

این قصیده را استاد شهریار در جواب یکی از دوستان که او را به اروپا دعوت کرده بود سروده است

جان من بازآ به جان خود که جانان پیش ماست

مدعی آرایش تن می کند جان پیش ماست

علم اگر ماه فلک باشد چراغی بیش نیست

گو چراغی هم نباشد چشم وجدان پیش ماست

با چراغ علم راه بت پرستی می روند

کعبه چشم انداز ما و راه ایمان پیش ماست

در سواد شب توان خواندن کتاب آسمان

شمع بزم صبح دم با ما و قرآن پیش ماست

با چراغ مولوی آفاق و انفس را بگرد

چون فروماندی به خود بازآ که انسان پیش ماست

علم خود وحی خداوندی ست لیکن فتنه جوست

سرّ آیات حق و تحریف شیطان پیش ماست

دانش دنیا پرستان علم ابدان است و بس

علم ابدان مرگ دارد علم ادیان پیش ماست

دوربین علم گو با زهره چشمک می پران

آنچه بگریزد ز چشم ذره بینان پیش ماست

ماه و کیوان از زمین سفله سرگردان ترند

آنکه گرداننده ی ماه است و کیهان پیش ماست

گو کلید قفل زندان طبیعت گم کنید

همتی کو بشکند این قفل و زندان پیش ماست

عنکبوت مهر و مه بر طاق کیهان می تنند

فکرتی کو بگذرد از طاق کیهان پیش ماست

آفتاب حکمت از مشرق به مغرب می رود

چشمه ی زاینده ی اشراق و عرفان پیش ماست

مشعل افروزان عالم روغن از ما می برند

آنچه بازار جهان دارد چراغان پیش ماست

با لئیمان دامن گوهر نیفشاند فلک

سفره ی بی منت انفاق و احسان پیش ماست

خوان دنیا گو همه خون دل و لخت جگر

چند روزی خوانده و ناخوانده مهمان پیش ماست

از برن پرده کس محرم در این درگاه نیست

پرده برگیر اندرونی شو که سلطان پیش ماست

رونق بازار دنیا دخل دکاندارهاست

گر تو سود عاقبت خواهی نه دکان، پیش ماست

این طبیبان دغل در کار خود درمانده اند

ما دوای عافیت دانیم و درمان پیش ماست

خواب دنیا سخت بیداران پریشان می کند

گوش کن تعبیر این خواب پریشان پیش ماست

چشم و گوش علم دیدی، چشم و گوش دل بجوی

این اگر توفیق وصلی می دهد آن پیش ماست

دولت باقی فدای عشرت فانی مکن

چون که صد آمد نود هم طفل نادان پیش ماست

کفر اگر شد چیره بر ما از مسلمانی مرنج

دیده بر هم نه که مشتی نامسلمان پیش ماست

شهریارا دیو اگر خاتم بدزدد خوی اوست

غم مخور صورتگر نقش سلیمان پیش ماست

حس عاشقی (شعری از سیاوش قمیشی)

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

*  *  *  *  *

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

*  *  *  *  *

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

*  *  *  *  *

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم

داستان بی وفایی

گفتمش: دل می خری؟! پرسید: چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود بازآمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

استاد بزرگوار سید محمد حسین بهجت تبریزی "شهریار"

بسمه تعالی

می خواستم یه شعری از استاد شهریار بنویسم، تو گوشیم نیگاه کردم ولی هرچی گشتم اون رو پیدا نکردم، یه شعر دیگه از استاد می خواستم بنویسم که یه دفعه تو inbox یاهوم یه نامه دیدم مربوط به بیستمین سالگرد درگذشت استاد شهریار، حالا همون شعر اولی که دنبالش می گشتم رو تو این نامه دیدم:

استاد محمد حسین شهریار

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم
با عقل آب عشق به يك جو نمي رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح و ز سيل اشك به خون بنشسته بالشم
پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو مي سوزم و خوشم
باور نكن كه طعنه ي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچه ي خندان كه خامشم
هر شب چو آفتاب به بالين من بتاب
اي آفتاب دلكش و ماه پري وشم
ساز صبا به ناله شبي گفت "شهريار"
اين كار توست من همه جور تو مي كشم

غم عشق - از لسان الغیب شیرازی - درد دل یه عاشق دل شکسته

صنما با  غم  عشق تو  چه  تدبير  كنم

تا بكي در غم تو ناله شبگير كنم

دل ديوانه از آن شد كه نصيحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم

آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات

در يكي نامه محال است كه تحرير كنم

با سر زلف تو مجموع پريشاني خود

كو مجالي كه سراسر همه تقرير كنم

آن زمان كار ز وي ديدن جانم باشد

در  نظر نقش رخ خوب تو تصوير كنم

گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد

دين و دل را همه دربازم و توفير كنم

دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي

من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم

نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ

چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم

از روی دلتنگی «شعری از مولانا» برای تنها عشقم

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یکبارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام، با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا؟ ‌مال که را دزدیده‌ام؟
مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون

یکبار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام
چندانکه خواهی در نگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده‌ای من صد صفت گردیده‌ام

در دیده‌ی من اندرآ، وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها، منزلگهی بگزیده‌ام
تو مست مست سرخوشی، من مست بی‌سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی، من بی‌دهان خندیده‌ام

خانه ی کوچک ما سیب نداشت

 

 ایام شهادت مولی الموحدین امیرالمومنین علی علیه السلام رو به همه عاشقان آن تکرار نشدنی تاریخ تسلیت عرض می کنم، باشد همگی کنار کوثر علی با وی ملاقات کنیم... ان شاء الله

تو به من خندیدی،          و نمی دانستی

من با چه دلهره از باغچه ی همسایه

                                      سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

           سیب را دست تو دید

                    غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

             و تو رفتی و هنوز...

سالها هست که در گوش من آرام

                                            آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

                             می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

              که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

از حافظ

دوش‌ مي‌آمد و رخساره‌ برافروخته‌ بود
تا كجا باز دل‌ غمزده‌اي‌ سوخته‌ بود
رسم‌ عاشق‌كشي‌ و شيوه‌ی‌ شهر آشوبي‌
جامه‌اي‌ بود كه‌ بر قامت‌ او دوخته‌ بود
جان‌ عشاق‌ سپند رخ‌ خود مي‌دانست‌
و آتش‌ چهره‌ بدين‌ كار برافروخته‌ بود
گرچه‌ مي‌گفت‌ كه‌ زارت‌ بكشم‌ مي‌ديدم‌
كه‌ نهانش‌ نظ‌ري‌ با من‌ دلسوخته‌ بو
كفر زلفش‌ ره‌ دين‌ مي‌زد و آن‌ سنگين‌دل‌
در پي‌اش‌ مشعلي‌ از چهره‌ برافروخته‌ بود
دل‌ بسي‌ خون‌ به‌ كف‌ آورد ولي‌ ديده‌ بريخت‌
الله‌ الله‌ كه‌ تلف‌ كرد و كه‌ اندوخته‌ بود
يار مفروش‌ به‌ دنيا كه‌ بسي‌ سود نكرد
آن‌ كه‌ يوسف‌ به‌ زر ناسره‌ بفروخته‌ بود
گفت‌ و خوش‌ گفت‌ برو خرقه‌ بسوزان‌ حافظ‌
يارب‌ اين‌ قلب‌شناسي‌ ز كه‌ آموخته‌ بود‌‌

از اشعار دوست خوبم (ازش اجازه نگرفتم)

قایقی تنها روی اب

مثل این عکسه حکایت هرچی عاشقه. مثل این عکسه دل  هر کی گرفتاره. همونای که خیلی ها نمی دوونن چیه ! همونی که خیلی های دیگه   می دونن چیه و آرزوشو دارن داشته باشن .  بزار ساده تر بگم   من معتقدم  عشق یعنی یه ریسمون  یه طناب یه بند یه چیز ـــ شما بخونید یه حس ــ که  آدمیزادو وادار می کنه به یک سری  باورها پایبند باشه  اگر چه دوست داره مثل این عکس طعم آزادی!   بچشه ولی باز خودشو گرفتار میکنه تا یاد بگیره همیشه یه کسی هست که نمی خواد دوریشو  ببینه  . یه کسی هست که با دلش که مثل این طناب حسابی چاربندش کرده تا نکنه از دستش بده . نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه ولی می خوام بگم خوش به حال اون کسای که دلشون مثل این قایق به جای گرفتاره  .به کسی از جنس خودش . به یه آدمیزاد .همین

یه شعر هم از یه دوست عزیز

من صبورم اما . . .

          به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

          یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم.

          من صبورم اما...

          چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!

          و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

          مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

          من صبورم اما...

          بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

          بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

          و چراغی که تو را، از شب متروک دلم دور کند... می ترسم.

          من صبورم اما...

                            آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

منظوری ندارم ولی قشنگه!!!...

پسر : دوست دارم

دختر : خفه شو

پسر :عاشقتم

دختر : خفه شو

پسر : میمیرم واست

دختر : خفه شو

پسر : فدات شم

دختر : خفه شو

پسر : نوکرتم، خاک پاتم

دختر : خفه شو

پسر : زنم میشی

دختر : جدی میگی ؟

پسر : خفه شو!...

----------------------------------

http://nargesw.blogfa.com/

وبلاگ دوست خوبم که تو پیوندها هم هست

-----------------------------------

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

::اینجا شهر عشق است::

 

*  *  *  *  *

 

مــــــــــاه خــــــــــون

رسيد   از   ره    محرم    بار   ديگر                              بر  اين  ماتم  بزن  بر  سينه و  سر

در  اين  ماه   از  جفاي  مردم  دون                              خزان   شد،  سوخت   گلزار  پيمبر

محرم    آمده     با    عالمي    غم                              شده    هنگام    حزن    آل    حيدر

سيه  كن  جامه  را   شال عزا   بند                              شده   خونين    دل   زهراي   اطهر

به  ياد  آور  در  اين  ماه  پر  از  غم                              چه  گل‌هايي  كه  شد  از ظلم پرپر

نما   يادي    ز   عاشوراي   خونين                              كه   شد   پر   خون   رخ زيباي اكبر

به    ياد   آور   سقاي   تشنه‌كامان                              يل     بي‌دست      عباس     دلاور

به    ياد   آور   غريبي   حسين   را                              كه شد  بر روي  دستش  ذبح اصغر

به    ياد   آور    همه    دل‌دادگانش                              حبيب و مسلم و  هم عون و جعفر

به    ياد   آور    آن    گودي    مقتل                              چو  وارد  شد  بر  او  شمر  ستمگر

كنون    آمد    دوباره    ماه    بيعت                              بيا   و   خويش   را   بنما   تو   باور

شهادت   را   پسنديد   آن   ابر مرد                              نشد  راضي  به حكم  قوم خودسر

حسين    و    كربلا    و    ماجرايش                              همه  از بهر ما  درس  است  يكسر

حسين شد كشته تا اسلام  باشد                              تو  هم  اين لحظه دين را باش ياور

اگر     شمشيرها    خونت    بريزند                              مشو   هرگز   جدا   از   حي   داور

حسيني  باش  تا   پاينده   باشي                              نه چون آن شامي  پست  ستمگر

بگو   انوار   آن    كشته‌ي    عشق                              تويي ما را حسين جان، يار و رهبر

بگو   تو  تسليت  اين  ماه  خون  را                              به     تنها     يادگار     پاك     حيدر

*  *  *  *  *

پيامبر اكرم (صل الله عليه و آله و سلم) 

این  جزر و مد  چیست که تا ماه می‌رود؟                              درياي  درد  كيست  كه  در چاه  مي‌رود؟

اين سان كه چرخ مي‌گذرد  بر مدار شوم                              بيم   خسوف   و   تيرگي   ماه    مي‌رود

گويي كه چرخ بوي خطر  را شنيده است                              آسيمه   سر   نسيم   سحرگاه   مي‌رود

امشب  فرو  فتاده  مگر  ماه   از   آسمان                              يا   آفتاب   روي    زمين    راه    مي‌رود؟

در كوچه‌هاي كوفه  صداي  عبور كيست؟                              گويا   دلي   به  مقصد   دلخواه   مي‌رود

دارد     سر     شكافتن     فرق     آفتاب                              آن  سايه‌اي  كه در دل شب  راه  مي‌رود

*  *  *  *  *

امام علي (عليه السلام

اسلام   به  جز  حب  علي   مايه  ندارد                              قرآن   به   جز   وصف   علي   آيه  ندارد

گفتم  كه  روم سايه‌ي لطفش  بنشينم                              ديدم  كه  علي  نور  بود     سايه  ندارد

اي آن كه علي علي كني  كيست علي                              آن كس كه توان وصف كني نيست علي

يك  روز  بزي   چنانچه  مي‌زيست  علي                              آنگاه   بيا   به   ما   بگو   كيست   علي

*  *  *  *  *

حضرت فاطمه (سلام الله عليها)

عشق  يعني  دل  سپردن  در  الست                              از   مي   وصل  الهي   مست  مست

عشق    يعني    ذكر    ناموس    خدا                              يا   علي   گفتن   به   زير   دست و پا

عشق    يعني    جلوه‌ي    صبر   خدا                              شرم    عيوب    نبي     از     مرتضي

عشق   بر   دلداده   فرمان   مي‌دهد                              عاشق  جان  داده  را   جان  مي‌دهد

عشق باعث شد كه دل سامان گرفت                              پشت  درب  خانه   زهرا   جان  گرفت

عشق      يعني      انقلاب     فاطمه                              از     كبودي     چشم    تار     فاطمه

عشق   يعني   عشق   ناب   فاطمه                              بيت      الاحزان      خراب       فاطمه

*  *  *  *  *

امام حسن (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام حسين (عليه السلام)

 

*  *  *  *  *

امام زين العابدين (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام باقر (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام صادق (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام موسي كاظم (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام رضا (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام جواد (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام هادي (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام حسن عسگري (عليه السلام)

*  *  *  *  *

امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف)

خبر    آمد     خبري    در    راه    است                              سرخوش  آن  دل  كه  از آن  آگاه است

شايد    اين     جمعه    بيايد،    شايد                              پرده    از     چهره     گشايد،     شايد

دست  افشان،   پاي  كوبان    مي‌روم                              بر    در    سلطان    خوبان      مي‌روم

مي‌روم     بار    دگر     مستم      كند                              بي  سر و   بي پا و   بي دستم    كند

مي‌روم   كز   خويشتن   بيرون   شوم                              در  پي    ليلا  رخي    مجنون    شوم

هر  كه   نشناسد    امام  خويش    را                              بر  كه    بسپارد    زمام   خويش     را

با    همه‌ي    لحن    خوش    آوايي‌ام                              در    به    در       كوچه‌ي     تنهايي‌ام

اي   دو  سه    تا   كوچه   ز  ما  دورتر!                              نغمه‌ي   تو     از    همه     پر  شورتر!

كاش   كه   اين   فاصله   را  كم  كني!                              محنت    اين    قافله    را   كم    كني!

كاش  كه   همسايه‌ي   ما  مي‌شدي!                              مايه‌ي    آسايه‌ي     ما      مي‌شدي!

هر  كه    به    ديدار    تو    نايل   شود                              يك    شبه     حلال    مسائل      شود

دوش   مرا   حال  خوشي   دست  داد                              سينه‌ي  ما   را   عطشي   دست  داد

نام    تو     بردم     لبم     آتش  گرفت                              شعله    به    دامان    سياوش   گرفت

نام    تو    آرامش    جان    من  است                              نامه‌ي    تو    خط    امان    من  است

اي       نگهت      خاستگه       آفتاب!                              در  من   ظلمت   زده   يك  شب  بتاب

پرده     بر     انداز     ز    چشم     ترم                              تا     بتوانم      به      رخت       بنگرم

اي    نفست    يار    و    مددكار     ما!                              كي    و    كجا     وعده‌ي    ديدار     ما

دل مستمندم اي جان، به لب نياز دارد                              به  هواي  ديدن  تو  هوس  حجاز  دارد

به  مكه  آمدم  اي عشق  تا تو را بينم                              تويي  كه نقطه‌ي عطفي  به  اوج آيينم

ببوسم     خاك     پاك    جمكران     را                              تجلي      خانه‌ي       پيغمبران       را

خبر    آمد     خبري    در    راه    است                              سرخوش  آن  دل  كه  از آن  آگاه است

شايد    اين     جمعه    بيايد،     شايد                              پرده    از     چهره     گشايد،      شايد

*  *  *  *  *

حضرت عباس

تا كه پرسيدم ز منطق عشق چيست                              در  جوابم   اينچنين  گفت  و  گريست

ليلي   و   مجنون    همه    افسانه‌اند                              عشق بازي   كار   عباس   علي‌ست

*  *  *  *  *

حضرت زينب

ايوب كه خود كشتي رنج و غم دنياست                              در  مرتبه‌ي صبر  مثل  بر همه لب‌هاست

با اين همه وصف و مثل و  شهره‌ي آفاق                              شاگرد   كلاس   اول   زينب   كبري‌ست

*  *  *  *  *

حضرت رقیه

این قبر غریب هم در این گوشه‌ي شام                              يارب  به چه قرب حق  گرفته‌ست مقام

او كودك خردي از  حسين بن علي‌ست                              (شه‌زاده رقيه)  دخت آن شاه ولي‌ست

مرواري    گنجينه‌ي     آل    اللهي‌ست                              كز  ماه،  حريم  حرمتش  تا ماهي‌ست

درّي‌ست   يتيم   از   صدف   آل  رسول                              دردانه‌ي     يكدانه‌ي      زهراي     بتول

او   نقطه‌ي   حساس   عزاداران   است                              اشكي كه به اين (رثا) رسد باران است

در    منبر    اسلام     كزو     نام   برند                              نامي  هم  از  اين  خرابه‌ي  شام  برند

اين شهر  سزاي دين  در آن روز  آن داد                              كين طفل  به كنج  اين خرابه  جان  داد

بر   نيزه    سر   بريده‌ي   شاه   شهيد                              تا   ديد    روان   پاكش   از   تن   بپريد

امروز   همان    خرابه‌ي    شام    ببين                              با اين همه  شوكت و  شكوه و  تمكين

شاهان   به  شكستگي  بيايند  اينجا                              رخساره   به  خاك  در   بسايند   اينجا

آنان  كه  به  ملك  خود  وزير و  شاهند                              اينجاست كه حاجت از خدا مي‌خواهند

اما   عجبا   كه   خود   به پايتخت يزيد                              خشتي  ندهد  نشان  از  آن  ديو پليد

باري     تو   بدين   قياس   و   نورانيت                              درياب    مقام    قدس    و    روحانيت

اين  قبر  كه  امروز  چراغ  شام  است                              با  چشم  خرد  حقيقت  اسلام است

«استاد شهريار»

عشق یعنی (محتشم کاشانی)

عشق‌ یعنی‌ دشت‌ گلكاری‌ شده‌ در كویری‌ چشمه‌ای‌ جاری‌ شده‌
 یك‌ شقایق‌ در میان‌ دشت‌ خار باور امكان‌ با یك‌ گل‌ بهار
 در خزانی‌ بر گریز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرین‌ برگ‌ درخت‌
 عشق‌ یعنی‌ روح‌ را آراستن‌ بی‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌
 عشق‌ یعنی‌ زشتی‌ زیبا شده‌ عشق‌ یعنی‌ گنگی‌ گویا شده‌
 عشق‌ یعنی‌ ترش‌ را شیرین‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ نیش‌ را نوشین‌ كنی‌
 عشق‌ یعنی‌ اینكه‌ انگوری‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ اینكه‌ زنبوری‌ كنی‌
 عشق‌ یعنی‌ مهربانی‌ درعمل‌ خلق‌ كیفیت‌ به‌ كندوی‌ عسل‌
 عشق، رنج‌ مهربانی‌ داشتن‌ زخم‌ درك‌ آسمانی‌ داشتن‌
 عشق‌ یعنی‌ گل‌ بجای‌ خارباش‌ پل‌ بجای‌ این‌ همه‌ دیوار باش‌
 عشق‌ یعنی‌ یك‌ نگاه‌ آشنا دیدن‌ افتادگان‌ زیرپا
 زیرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگین‌ تبسم‌ كاشتن‌
 عشق، آزادی، رهایی، ایمنی‌ عشق، زیبایی، زلالی، روشنی‌
 عشق‌ یعنی‌ تنگ‌ بی‌ماهی‌ شده‌ عشق‌ یعنی‌ ماهی‌ راهی‌ شده‌
 عشق‌ یعنی‌ مرغهای‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بیرون‌ از قفس‌
 عشق‌ یعنی‌ برگ‌ روی‌ ساقه‌ها عشق‌ یعنی‌ گل‌ به‌ روی‌ شاخه‌ها
 عشق‌ یعنی‌ جنگل‌ دور از تبر دوری‌ سرسبزی‌ از خوف‌ و خطر
 آسمان‌ آبی‌ دور از غبار چشمك‌ یك‌ اختر دنباله‌دار
 عشق‌ یعنی‌ از بدیها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لای‌ كتاب‌
 عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند
 در میان‌ این‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ یعنی‌ كاهش‌ رنج‌ بشر
 ای‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌
 پوریای‌ عشق‌ باش‌ ای‌ پهلوان‌ تكیه‌ كمتر كن‌ به‌ زور پهلوان‌
 عشق‌ یعنی‌ تشنه‌ای‌ خود نیز اگر واگذاری‌ آب‌ را بر تشنه‌تر
 عشق‌ یعنی‌ ساقی‌ كوثر شدن‌ بی‌پرو بی‌پیكر و بی‌سرشدن‌
 نیمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روی‌ دوش‌
 عشق‌ یعنی‌ خدمت‌ بی‌منتی‌ عشق‌ یعنی‌ طاعت‌ بی‌جنتی‌
 گاه‌ بر بی‌احترامی‌ احترام‌ بخشش‌ و مردی‌ به‌ جای‌ انتقام‌
 عشق‌ را دیدی‌ خودت‌ را خاك‌ كن‌ سینه‌ات‌ را در حضورش‌ چاك‌ كن‌
 عشق‌ آمد خویش‌ را گم‌ كن‌ عزیز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزیز
 عشق‌ یعنی‌ مشكلی‌ آسان‌ كنی‌ دردی‌ از درمانده‌ای‌ درمان‌ كنی‌
 عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را گم‌ كنی‌ عشق‌ یعنی‌ خویش‌ را گندم‌ كنی‌
 عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را نان‌ كنی‌ مهربانی‌ را چنین‌ ارزان‌ كنی‌
 عشق‌ یعنی‌ نان‌ ده‌ و از دین‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئین‌ مپرس‌
 هركسی‌ او را خدایش‌ جان‌ دهد آدمی‌ باید كه‌ او را نان‌ دهد
 در تنور عاشقی‌ سردی‌ مكن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردی‌ مكن‌
 لاف‌ مردی‌ می‌زنی‌ مردانه‌ باش‌ در مسیر عاشقی‌ افسانه‌ باش‌
 دین‌ نداری‌ مردی‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا می‌روی‌ افتاده‌ شو
 در پناه‌ دین‌ دكانداری‌ مكن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روی‌ كاری‌ مكن‌
 جام‌ انگوری‌ و سرمستی‌ بنوش‌ جامه‌ تقوی‌ به‌ تردستی‌ مپوش‌
 عشق‌ یعنی‌ ظاهر باطن‌نما باطنی‌ آكنده‌ از نور خدا
 عشق‌ یعنی‌ عارف‌ بی‌خرقه‌ای‌ عشق‌ یعنی‌ بنده‌ بی‌فرقه‌ای‌
 عشق‌ یعنی‌ آن‌ چنان‌ در نیستی‌ تا كه‌ معشوقت‌ نداند كیستی‌
 عشق‌ باباطاهر عریان‌ شده‌ در دوبیتی‌های‌ خود پنهان‌ شده‌
 عاشقی‌ یعنی‌ دوبیتی‌های‌ او مختصر، ساده، ولی‌ پرهای‌ و هو
 عشق‌ یعنی‌ جسم‌ روحانی‌ شده‌ قلب‌ خورشیدی‌ نورانی‌ شده‌
 عشق‌ یعنی‌ ذهن‌ زیباآفرین‌ آسمانی‌ كردن‌ روی‌ زمین‌
 هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد یك‌ راه‌ بی‌ بن‌بست‌ شد
 هركجا عشق‌ آید و ساكن‌ شود هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود
 در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندنی‌ است‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست‌
 «سالك» آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاری‌ مشكل‌ست‌
 عشق‌ یعنی‌ شور هستی‌ دركلام‌ عشق‌ یعنی‌ شعر، مستی‌ والسلام‌

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دوستان من که لطف کردید، قدم رنجه نمودید به وبلاگ من سر زدید

در نظرسنجی وبلاگ هم شرکت کنید، خوشحال می شم

با کمال تشکر از حضور سبزتون