خیلی وقته از شعر گفتن دور موندم؛

آخرین شعرهام رو هم هر دفعه یادم می ره بیارم باخودم، تا تو وبلاگ بنویسم (منظور شعرهای سه ماه پیشم رو می گم)؛

حالا اومدم عزم کنم (!!!) تا از این انجماد بیرون بیام (با دستای خالی)؛

گفتم چی بنویسم، چی ننویسم، آخر سر پیدا کردم (!):

درباره ی درک و خودآگاهی چقدر می دونید؟ اگر روزی تو خیابون نشسته باشین با دوستاتون، یه دیوونه بیاد رد بشه، یا اون یا بعضی از شما بهش متلک بپرونید و خلاصه بگذره. یکی مثل من بیکار (!) بحث راه بندازه که چرا یه آدم باید اینطوری رفتار کنه و دیگری نه؛ فرق بین عاقلان و یوانگان چیه. اصلا معیار تشخیص عاقل از دیوانه چیه؟ اگر دقت کنید گفتم معیار تشخیص عاقل از دیوانه، نگفتم دیوانه از عاقل؛ چرا که بعد از پایان این بحث مختصر ان شاء الله خواهید فهمید که تو عاقل بودن خیلی ها می شه شک کرد!

تو عرف خیلی چیزها درباره ی خودآگاه و ناخودآگاه شنیدیم. حتی به قول یکی از دوستام که می گفت: ناخودآگاه غلطه؛ چرا که ترکیب یافته ی کلمات "نا"+"خدا"+"آگاه" هست، و این اعتقاد رو بیان می کنه که می گه، خدا بعد از خلق انسان، انسان رو به خودش واگذاشته! ولی بنده خدا اصلا تو باغ مطلب نبوده. بعضیا میگن، دیوانه درک نداره، آگاهانه اعمالش رو انجام نمی ده، فکر نمی کنه، عقل نداره، عواقب کارها و امور رو یا نمی دونه، یا نمی تونه تشخیص بده. اگر به قول راسل تنبلی فکری رو بذاریم کنار و کمی بهتر فکر کنیم، درونگرایانه می فهمیم که، درکی جدای از مفهوم درک محظ، به معانی "دیدن"، "شنیدن"، "بوییدن"، "چشیدن" و "لمس کردن" وجود داره، و اون تفکرات بلادرنگی هست که پس از تصویر شدن این تصورات پنجگانه در ذهن انسان صورت می گیره، و فکر کنم هیچ کس نمی تونه انکار کنه که دیوانه این قدرت رو داره، ولی خدا می دونه چی فکر می کنه! حالا بماند که مسلکهایی فلسفی وجود دارند که محض تفکر در انسان رو مورد تشکیک قرار می دن. ولی باز هم همونطور که گفتم درونگرایانه می شه فهمید که هرآنچه در ذهن ما پس از رؤیت (که به پنج طریق صورت می گیره) به وقوع می پیونده، تو ذهن یک دیوانه هم هست.

اما پس از درک (ابتدا به معنی عام، بعد به معنی اخص) چه چیزی هست، که شاید بتونه فرق بین عاقل و دیوانه بشه؟ پس از درک حافظه به کمک میاد. حالا با کوتاه مدت یا بلند مدتش کاری نداریم. ولی چیزی که مهمه، کارهای شبه آدمی هستش که از دیوانه سر زده، و نشان از داشتن حافظه است. که این حافظه در مرحله ی بعد به کمک تفکر و استدلال میان. در عاقلترین افراد هم (البته به اعتقاد شیعیان، جز معصومین) بدیعترین استدلال ها می تونه همراه خطا باشه. یه مثال خنده دار: اگر انسان های اولیه (به اعتقاد غربی ها!) رو در نظر بگیریم که دوران اولیه ی ظهورشون رو طی می کنند (!)، طرف اگر شکمش برای اولین قار و قور کنه (حالا شاید قبل از این گرسنگی نکشیده باشه، مثلا می تونه از عادت یا تقلید برای غذا خوردن استفاده کرده باشه) یه چیز جدید براش خواهد بود؛ از قضا قبلا هم یه قورباغه بهش گیر داده بوده، اون هم با یه مشت کارش رو ساخته! حالا می خواد شکمش رو ساکت کنه (با دخالت هوش!) با خودش می گه، این قضیه به اون قضیه ربطی داره! شروع می کنه به مشت زدن به شکم! واتسون فیلسوف انگلیسی، می گه این امیال و خواسته ها ناخودآگاهن، چون برای انسان ناشناخته هستن. ولی ادامه نمیده که خودآگاه چیه؛ به نظر من امیال ناخودآگاه (ناشناخته) که در وحله ی اول یا جواب داده نمی شن، یا از روی غریزه آدم رو به جوابش رهنمون می شن، پس از شناخته شدن می شن خودآگاه؛ اون هم مثالش می تونه، غذا خوردنمون قبل از ظهور آثار گرسنگی باشه، که خودآگاهانه این میل رو در خودمون جواب می دیم.

این قضیه ی خودآگاهی و ناخودآگاهی رو که گفتیم، معلوم میشه که دیوانه هم خودآگاه داره؛ ولی در مورد فهم امور چی؟ منظور از فهم، فهم موقعیتها و مناسبت های هر امر. شاید همه متفق باشید که این یکی رو ندارن؛ ولی باز هم به نظر من در اشتباهید؛ چون خیلی دیوانه هایی وجود دارن که کاملا باهوش و با استعداد هم هستند. شاید بپرسید که چه ربطی داشت! ولی یک کم فکر کنید؛ در مورد ادب که حرفی نداریم، چون مربوط به خانواده می شه، و من خودم به شخصه، دیوونه های خیلی مودب هم دیدم.بعد از این باید بگم، قبول دارم که دیوانه ها موقعیت شناس خوبی نیستن. ولی نمی گم که اصلا موقعیت شناس نیستن. یک دیوانه وقتی عملی رو انجام می ده که قبلا برای اون تنبیه شده، با کمال آگاهی این کار رو انجام داده، مطمئن باید متوقع بخشش هم نیست (که از مشترکات دیوانه ها با بچه ها هم هست). پس موقعیت شناس هم هست، و خود عواقب اعمالش رو هم تشخیص می ده.

شاید بگین خب تموم شد دیگه! و شاید نتیجه بگیرید که دیوانه ها تو بچگی موندن؛ باید اقرار کنم که برای رد یا قبول جمله ی قبلی دلیلی ندارم. ولی برای پایان بحث می خوام به این برسم که چطوری تشخیص بدیم کی دیوانه ست (یا تو بچگی مونده)، کی عاقل. اون هم اینکه درک برخی حقایق رو یا به دلیل نواقصی در دماغ یا در سیر تکامل شخصیتی پیدا نکرده. که ذکر سیر تکامل شخصیتی میتونه دامنگیر برخی عاقل نماها نیز بشه! اگر باور ندارین، کافیه کمی فکر کنید؛ که دلیل فلان کاری که حتی یه غیر دیوانه انجام داده و دیگرون بهش گفتن کارت بی عقلی بوده، می تونه به دلیل فقدان کدوم حقیقت باشه، که می تونیم به این حقایق (به این دلیل که "حقیقت" کمی کلی هستش) حقاقیق زندگی بگیم. که نباید منظورم رو "جهان بینی" برداشت کنید. چرا که شاید ما که مسلمون هستیم، یک مسیحی از من شخص من مسلمون هم عاقلتر باشه یا بالعکس که به راحتی هر کدوم رو جهان بینی حق فرض کنی، بلا فاصله حرفت نقض می شه.

حالا اگر بخوایم عاقل بودن خودمون رو تشخیص بدیم باید به قول آیت الله مطهری از خودمون بپرسیم چقدر پانزده نکته‌ی زیر رو رعایت می‌کنیم:

۱- پر تحرک و فعال بودن

۲- کم گویی و پرهیز از لغویات داشتن

۳- پاک دل و دور از غرور و حسد بودن

۴- خوشبینی و گذشت داشتن

۵-خیر خواه و دوستدار دیگران بودن

۶- اهمیت دادن به تفکر و محض عقل

۷- عدم تسلیم در برابر هر چیزی که با هجمه‌هایی غیر از عقل - از قبیل حسیات و عصبیات و تخیلات و ... - به آدم رو می‌کند. یا به قولی جدایی پوست هسته (!) در وجود انسان؛ که مانند گردو و بادام، انسان خام اینگونه است که قدرت جدایی معقولات از محسوسات و تخیلات و ... را ندارد.

۸- نه فقط خواندن درس و مطالعه که مداقه کردن در مسائل

۹- قدرت تمیز بین جاهل و بی‌سواد، که جهل از عدم توانایی تجزیه و تحلیل بوده، صد مرتبه از بی‌سوادی و عدم اطلاع دون‌تر است.

۱۰- از قول ابو علی سینا: عدم قبول حرف بی‌دلیل

۱۱- نیز از آن بزرگوار فهیم: عدم رد مسائلی که دلیل بر امکان یا عدم امکانش نداریم

۱۲- دانستن این که اکثر مردم تابع گمان و تخمین‌اند، و پیروی نکردن از اکثریت (که قطعاً منظور استاد، حجیت نداشتن کلی آن می‌باشد)

۱۳- عدم تبعیت از شهوات و امیال نفسانی (که باز حجیت کلی آن منظور است)

۱۳- احساس درد روحی در برخی مسائل، که نشان از بیداری عقل و توانایی آن در تشخیص بدی‌ها (البته به قول استاد، که توضیح زیاد دارد) و نیز وجود این کارکرد آن که انسان را آگاه می‌کند.

۱۴- شناخت حد و اندازه‌ی خود

۱۵- تهذیب نفس و تحصیل اخلاق، که باعث پایان جنگ بین عقل و دل بوده و آن با ضبط و کنترل خواهش‌های دل صورت می‌پذیرد.

در نهایت نیز یک حدیث از امیر مؤمنان علی علیه السلام:

اگر کسی یک خصلت از خصال خیر در او باشد، کافی است که سایر صفات و خصلت‌های او را تحمل کنم و ببخشم مگر دو چیز را:

یکی بی‌عقلی و یکی بی‌ایمانی. آنجا که دین و ایمان نیست امنیت نیست. به آدم بی‌ایمان در هیچ چیز نمی‌شود اعتماد و اطمینان کرد. آنجا که امنیت و اعتماد و اطمینان نیست زندگی گوارا نیست، دائما نگرانی است، خوف است، اضطراب و دلهره است، آدمی همیشه باید مواظب خود باشد که از ناحیه‌ی همان دوستان خود خیانت نبیند. اما آنجا که عقل نیست حیات و زندگی نیست، مردگی است، باید به حساب مردگان به حساب آورد.

-------------------------------------------------------------------------------

آخرش هم بی هیچ توقعی از این که به مطالب بالا ربط داشته باشه دعوتتون می‌کنم در لینک زیر، میزان مهارت خود در سرکار گذاشتن خودتون رو تست کنید! ولی واقعاً حتماً سر بزنید:

http://www.maths.tcd.ie/~viniegra/2E1/dodge.htm

یا علی