من بدو می گفتم
زندگی نغمه ی یک سار درون بیشه ست
همنوا با وزش باد سحر
رنگ یک میخک سرخ
در هم آمیخته با رایحه ی شببوهاست
زندگی چون میوه ست
با طراوت، شاداب
پر از الطاف خدا
پر از اندیشه ی ناب بشری
او ولی یک نظری دیگر داشت
او ولی سخت مسر بود بر این، که جهان پاک فریب و رنگ است
زندگی رایحه نیست
زندگی لطف ندارد بر ما
چون که ما شاه نه ایم، زندگی بی خودی است!
من ولی باز بدو می گفتم
زندگی راز گل سرخ لب باغچه است
بایدش بو بکشی صبح به صبح
اگرش پژمردند، دیگرش باید کاشت
اینچنین باید کرد، تا که رازش را درک کنی
او ولی می گوید، زندگی چون خار است، گلش همواره خیال
زندگی خاطره ای چون واقع، لیکن همواره به خواب
زندگی دیوار فرو ریخته ای ست
که بدو تکیه نشاید دادن
زندگی شانه ی پر درد و غم پیری ها ست
گفتمش زندگی آن برگ لطیف نعناست
او ولی گفت که نعنای به کل زرد شده
گفتمش زندگی آن آب گوارای لب چشمه ی عمر
او ولی گفت که یک چشمه ی پر گل گشته
گفتمش زندگی آن سبز خیال دشت است
او ولی گفت که دشت گله اش گرگ زده
گفتمش زندگی آن کلبه ی چوبی ست به دور از غوغا
او ولی گفت درون شب و تنها مانده
گفتمش زندگی آن ترنم پاییز است
او ولی گفت که سیل به در و دشت زده
گفتمش زندگی آن صلابت کوهستان...
او ولی گفت دهی زلزله ای سخت زده
گفتمش زندگی آن آبی دریای خیال...
او ولی گفت که یک غرقه ی بر موج زده
گفتمش زندگی آن ساحل آرام زمان...
او ولی گفت زمان چون سونامی باد زده
گفتمش زندگی آن بازی هاست، توی گندم زاران
او ولی گفت که کابوس سر کودکی است
گفتمش زندگی ما همه چون کودکی است
او ولی گفت همین که همه را دوست دارد، کودک بیچاره
درکش این قدر پایین که نداند فرق دوست و دشمن در چیست
هر کسش قاقا داد، او چقدر خوب و عزیز
لیک حتی گاهی آن که پاک است و بری، بایدش سخت بدو دشمن بود!
گفتمش زندگی از منظر تو این گونه ست؟
گفت آری مگرش چون بینی؟
گفتمش سخت تهی از یک چیز
گفت آن چیز دگر چیست که ما را کشتی؟!
گفتمش عشق است، عشق...
و دگر هیچ نگفت!...